7
انسـان كامـل (مطلوب) از ديـدگـاه اسـلام و روانشناسى

و روانشناسى اوست. بدين معنا، فيلسوفى كه مادى است و به انسان از ديدگاه امور مادى و روابط سياسى و قوانين حاكم بر ماده مى نگرد، او را موجودى سلطه جو، و طالب هرج و مرج دانسته است; مثلا «هابز» مى گفت: «انسان براى انسان، گرگ است»; امّا كسانى كه انسان را از جنبه معنوى و ملكوتى مى نگريسته اند، او را به درجه اى والا مى دانسته اند كه مانند «اسپينوزا» مى گفته اند: «انسان براى انسان، خداست».

يكى از اصول عمده انسانشناسى ۱ را در نيمه قرن پنجم ق. م «پروتاگوراس» يونانى بيان كرد: «انسان معيار همه اشياست» و سقراط، اصل «خودت را بشناس»، مقدمه تعاليم خود قرار داد. انسان، جهان و خدا، موضوعات عمده تفكر غربى را از آغاز تاريخ مكتوب آن تشكيل مى داده است. در قرون وسطى با الهام از انديشه مسيحى، پايگاه انسان عبارت از اين بود كه «انسان يكى از مخلوقات خداست» و بايد انديشه و كردار او چنان سامان يابد كه تفوق ارزشهاى دينى را منعكس نمايد. دانش انسانشناسى گرچه به صورت مستقل نبوده، ولى در بخشى از «كلام» كه در آن از سقوط و هبوط انسان بحث مى شد و امكان نجات او را به توفيق الهى و از طريق فدا شدن مسيح(ع) مطرح مى كرد، قرار داشت.

در دوره رنسانس، انسان خود را از قيد و بندهاى تفكر يونانى و مسيحيت آزاد ساخت و مدعى شد كه مى تواند به كاميابيهاى خود افتخار كند و به ستايش خود بپردازد. دو موضوع «شرافت» و «عظمت»، بويژه براى اومانيستها بسيار گرانقدر بود (در مقابل تفكر «وجدان گناهكار» در مسيحيت). اومانيسم يا انسان مدارى، محصول همين دوره رنسانس است. اين نهضت كه در سده چهاردهم در اروپا به وجود آمد، بيشتر حالت عصيان بر ضد رفتار و سلطه اولياى دين قرون وسطايى داشت و انسان را واجد كمال اهميت دانست. «ميشل دو مونتنى» ۲ از پيشگامان انديشه انسانشناسى در قرن شانزدهم سعى داشت ماهيت اصلى «شخص انسانى» ۳ را تعريف كند. انسانشناسى او به خود انسان باز مى گردد و تقدم را به حقيقتى مى دهد كه در باطن اوست. وى كوشش كرد انسانيت را در ميان كليت اشيا جاى دهد: «هستى انسان به منزله دايره اى است كه محيط آن همه جا ومركز آن هيچ جا نيست».

پاسكال، دكارت، اسپينوزا و مالبرانش، هر كدام تأملاتى فلسفى در انسانشناسى داشتند و اين انديشه را پيش بردند. «جان لاك» انگليسى با مبانى واقع گرايانه تر چنين گفت: «انسان بايد خود را به عنوان ساكن خردمند اين جهان بشناسد»; يعنى انسان موضوع مطلقى نيست، بلكه شعور مجسمى است با همه نابسندگيها و  محدوديتهاى واقعيت انسانى. در عصر روشنگرى (قرن هجدهم)، انسانشناسى شاخه اى از فلسفه شده بود كه با علوم انسانى پيوند نزديك داشت و مى كوشيد معلومات عينى جديد گرد آمده درباره انسان را با ارزشهايى كه شعور انسانى را تشكيل مى داد ارتباط دهد (انسان جانورى در ميان جانوران و در عين حال يك موجود فرهنگى است). در سده نوزدهم با پيشرفت سريع و گسترده علوم اجتماعى، انسان در محاصره تخصصها قرار گرفت. جهان بينى و كلّى نگرى انسان كاهش يافت و هر عالمى سنگ علم خود را به سينه مى زد و از ديگر علوم مربوط به انسان غافل بود.

اين نكته نيز در قرون پس از رنسانس قابل توجه است كه با شكستن تحريم «كالبدشناسى انسان» در قرن شانزدهم، به وسيله پزشك بلژيكى «آندراس وساليوس»، قداست جسم انسان شكسته شد; ولى باز هم انسان را داراى روح و موجودى عقلانى مى دانستند (پاسكال و دكارت) و بر توازى گرايى روح و بدن پافشارى مى كردند. تا اينكه با كشف ميمونهاى آدم نما (شمپانزه و اورانگوتان)، بتدريج مشابهتهاى آنها با انسان، از جهت تشريحى و زيستى فهرست شد و اين تمايز و تفاوت نيز از ميان رفت و انسان نيز موجودى در ميان جانداران ديگر تلقى شد، با اين تفاوت كه در زنجيره هستى داراى سابقه تكامل بيشترى است و در نهايت، به عنوان حاصل اين تكامل پذيرفته شد.

در طول قرن نوزدهم، چارچوب مادى و معنوى تمدن قديم، تحت تأثير انقلاب صنعتى و انقلابهاى سياسى در هم شكست. ماكس استيرنر، كركگور و نيچه، هر كدام يك نوع فردگرايى افراطى عرضه كردند. اگرچه مفهوم شخص

1.در بخش تاريخچه از كتاب «انسان در اسلام و مكاتب غربى»، على اصغر حلبى استفاده كرده ايم.

2.Montaigne

3.Homo humanus


انسـان كامـل (مطلوب) از ديـدگـاه اسـلام و روانشناسى
6

انسـان كامـل (مطلوب) از ديـدگـاه اسـلام و روانشناسى

مسعود آذربايجانى

عضو دفتر همكارى حوزه و دانشگاه

مقـدمـه

توجه به انسان كامل ـ انسانى كه معيارى براى افراد انسانى باشد ـ سابقه اى بس ديرينه دارد. در سير تاريخ، آدمى هميشه به دنبال انسان كامل بوده است و شايد در همين جستجو بوده كه گاه موجودات ماوراء الطبيعى و رب النوعها و گاه قهرمانان افسانه اى و اساطيرى; و زمانى هم شخصيتهاى برجسته تاريخ را به عنوان انسان كامل مطرح كرده است. در هر يك از فرهنگها و مكاتب فكرى و فلسفى و آيينها و مذاهب، ردپايى از انسان كامل را مى يابيم. بودا، كنفوسيوس، زردشت، عيسى(ع) و حضرت محمد(ص)، افلاطون، ارسطو، متصوفه، عرفا و همچنين برخى از روانشناسان معاصر، سخن از انسان كامل يا مطلوب به ميان آورده اند (با نامهاى مختلف: آزاده، فيلسوف، انسان بزرگوار، شيخ و پير، اَبَر انسان، خليفه اللّه، انسان به فعليت رسيده و ...). شايد بتوان گفت ريشه گرايش به انسان كامل، ميل به كمال در درون آدمى است و همچنين دورى از نقص و ضعف و حقارت است. بنا به قول آدلر، دورى از احساس كهترى، از نيازهاى اساسى آدمى است; و نيز مى توان گفت: منشأ آن در انديشه «خداگونه بودن انسان» است كه هم در تفكرات دينى و هم فلسفى وجود دارد.

اگر چه بررسى جامع موضوعِ «انسان كامل» كه در حقيقت موضوعى ميان رشته اى است (حداقل مشترك ميان فلسفه، روانشناسى و اخلاق)، نيازمند فراغ بال و جمع مساعى انديشمندان عديده است; اما در اين جستار با نگاهى گذرا به پيشينه تاريخى اين موضوع، تعريف و تحديد آن، بررسى تحليلى و تطبيقى آن را از زاويه اى محدود (ديدگاه روانشناسى و اسلام) در دو بخش پى مى گيريم.

اهميت مقام انسان از نظر هر متفكرى مربوط به جهان‌بينى

  • نام منبع :
    انسـان كامـل (مطلوب) از ديـدگـاه اسـلام و روانشناسى
    موضوع :
    همه موضوعات
    شماره :
    9
تعداد بازدید : 125
صفحه از 21
پرینت  ارسال به